یادم نمی ره که یک روز با ذوق و شوق هنگامی که کیف سامسونت رمز دار یکی از اقوام قفل شده بود و رمزش رو هم فراموش کرده بود، بادی به غبغب انداختم و گفتم که من بلدم باز کنم. خلاصه عملیات نجات صورت گرفت و در کیف را باز کردم و احساس می کردم که باید مورد تشویق همه قرار بگیرم. یادمه که شب وقتی برگشتیم خونه پدرم گفت باباجان این کار خوبی نبود که کردی. گفتم یعنی نباید در رو باز می کردم. گفت نباید همه کارهایی که بلدی را عنوان کنی، مخصوصا در این زمینه ها. گفت که به این فکر کن که از این به بعد اگر خدایی نکرده در کیفی باز بشه و یا اصلا چیزی از کیف کسی گم بشه و … همه یاد این می افتند که چه کسی بلد بود در کیفها رو باز کنه. و این اصلا خوب نیست. بعضی وقت ها فکر میکنم خیلی چیزها را شاید من در آینه هم نمی بینم. باباجون ارادت.






