مجید تدین

0
1002
مجید تدین کلگری
مجید تدین کلگری

 

مجید تدین
خنده های مجید تدین

تعداد دوستانی که هر وقت یادشون می افتم، بزرگترین شاخصۀ اونها لبخند روی لبهاشون هست، بسیار کم هستند. مجید تدین یکی از این دوستان عزیزه. از بچه های نیک روزگار و همکلاسی دوران لیسانس. روحیۀ طنز پردازی مجید که برای دوستان مشترک پوشیده نیست، اما برای دوستانی که مجید رو نمی شناسند، باید بگم که تقریبا تمامی اساتید دوره لیسانس در دانشگاه خواجه نصیر مورد عنایت مجید قرار گرفتند و حداقل یک شعر طنز در وصفشان سروده شد.

نکته جالب دیگه که در مورد مجید می تونم بگم، آرامش بسیار زیادی است که در مواجهه با مسائل بسیار جدی دارد. مثلا یکی دو روز قبل از کوچ تاریخی به کلگری، نوت بوکش خراب شده بود و با آرامش بسیار زیادی قدم زنان داشت می رفت پایتخت که بده نوت بوک رو درست کنند.  برای من که وقتی می خوام دو روز برم شمال، از یک هفته قبل همه وسایل رو با کلی استرس مرتب می کنم، این آرامش مثال زدنی است.

مجید تدین در کلگری
رودخانه خروشان و مجید تدین

در حدی که من مجید رو می شناسم، می تونم بگم که این حس ناشی از یه اعتماد به نفس بسیار بالاست، اینکه می دونه از پس هر کاری بر میاد.  یه نگاهی اگه به پروفایل مجید توی لینکدین بندازید، حتما داستان رو متوجه می شوید.

اما راستش برای این در مورد مجید نوشتم که توی مدت اخیر که بیشتر ازش خبر دارم و یا باهاش صحبت می کنم، یه درس خیلی بزرگ ازش گرفتم.

با توجه به رفتن مجید به جای سردی مثل کلگری در کانادا، سر کار رفتن و بچه دار شدن در کشور غریب و …، سعی کردم که در هر بار صحبت از سختی های چنین مهاجرتی بپرسم، ولی تقریبا مجید هر بار با آرامش تمام می گفت خدا رو شکر، همه چیز روبه راه شده و مشکلی نیست. البته واقعا هم خدا مجید رو خیلی دوست داره و کارهاش ردیف می شه، ولی من یک بار از این بشر ناله و غر و لند نشنیدم. امیدوارم که خودم هم روزی بتونم همین غر و لند اندکی هم که گاهی دارم رو فراموش کنم و همه چیز رو مثبت ببینم.

مجید عزیز امیدوارم که همیشه شاد و خرم باشی. خنده روی لبهات باشه و فراموش نکنی که آخرین دوستی که در ایران قبل از رفتن دیدی من بودم. 

آقا بگذار داستان این آخری رو هم بگم. همون روز آخر بعد از مدتها مجید رو توی خیابون دیدم. گشتی زدیم و گپی هم. رفتیم یه سر دفتر من و به مجید گفتم، مجید جان الان که داری می ری، با اینکه چند وقت بود همدیگر رو ندیده بودیم، ولی مطمئن باش که از همه بیشتر یاد من می افتی و فراموش می کنی که خیلی کم بعد از دانشگاه همدیگر رو دیدیم. دقیقا هم همینطور شد، هر بار مجید زنگ می زنه، این نکته رو یادآوری می کنه که وقتی خاطرات ایران رو مرور می کنه، خندش می گیره، چون من رو خیلی واضح و فول اچ دی در صدر خاطراتش می بینه.

درج پاسخ